Tue 21 Nov - 21:18 ماجرای خواندنی و جانسوز عکس معروف خادم بدون دست

مقتل خوانی جانسوز خادمی که بدون دست ساقی زائران تشنه لب شده بود

ساقی زوار حسین هستی یا روضه خوان علمدارِ سپاه؟

هر جرعه آب که به مشت زائری میریخت، سر به آسمان میکرد و ناله میزد:
السلام علیک یا ساقی العطاشی...

و چنان به سوز میگریست، که خود روضه خوان شده بود این جماعت را


میز و خیمه ای نداشت و موکبی مهیا نکرده بود ، تنها یک شلنگِ آب داشت ، آن را نیز به دو دست قطع شده اش که میان دستمالی مخفیشان کرده بود، نگه داشته بود و هر زائر را به التماس بفرما میزد
حلقه ی جماعتی که گِردش جمع شده بودند از تمام موکب ها شلوغ تر بود


هر که از حلقه اش جدا میشد صورتی غرق اشک داشت و به حالی دگرگون ادامه میداد مسیرش را


مدتها بود خیره ی حال و روزش مانده بودم و نمیدانستم چه میگوید این جماعت را که اینگونه انقلابی به دلهاشان برپا میکند. تنها صدایش را میشنیدم که مکرّر میپرسید : مقتل خوانده ای؟ و آنگاه ادامه میداد سخن را...

آنقدر صبر کردم تا هوا تاریک شود و زوار به موکب ها روند

مرد ساقی هم اطرافش خلوت شده بود و همچنان دنبال تشنه لبی میگشت تا سیرابش کند
 آرام به سویش رفتم ، برق امید به چشمانش نشسته بود و به لهجه ای شیرین خوش آمدم میگفت
دستم دراز کردم تا آب بنوشم ، دستان قطع شده اش دیگر از خستگی میلرزید و تاب نگاه داشتن شلنگ آب را نداشت
بغض راه گلویم بسته بود و آب را هرچه سوگند میدادم از گلو به زیر نمیرفت
مرد همچنان آب در مشتم میریخت و میپرسید: مقتل خوانده ای؟
بی فایده بود تلاشهایم، نمیتوانستم آب بنوشم
دست از آب کشیدم و نگاهم به صورتش دوختم:
ساقی زوار حسین هستی یا روضه خوان علمدارِ سپاه؟
صبح تا به غروب میخوانی و سوز جگرت تمامی ندارد!
آب را زمین گذاشت و روی چهارپایه کوچکی که کنارش بود نشست
نفسی کشید و به آسمان خیره شد...

 _خادم موکب عظیمی بودم، دلخوشیم این بود یک سال روی زمین مردم زراعت کنم و آنچه سر سال مزد تلاشم میدهند ، بیاورم طبخ کنم و میان زوار تقسیم نمایم
امسال نزدیک اربعین شده بود و من دستانم به واقعه ی انفجاری از دست داده بودم
نه دستی بر کار کردن و نه آذوقه ای بر طبخ کردن داشتم
دلشکسته کنار خانه حسرت میخوردم توفیقهای از کف داده را, و ورق میزدم مقتل کنج کتابخانه را
نگاهم به جمله ای رسید که دلم به آتش کشیده بود و سر بر دیوار میکوبیدم
علقمه را برایم تداعی کرده بود و آه میکشیدم
 مصیبت خود فراموش کرده بودم و به صد اشک و آه تنها همین یک جمله را ورد زبان کرده بودم
فَوَقَف العَبّاس مُتحیّرا...
به گوشه ی دست بر سر و سینه میکوبیدم و تکرار میکردم
فوقف العباس متحیرا...
از سویدای دل ناله میکردم:
فوقف العباس متحیّرا...

روزنه های امید در دلم تابید و دانستم خریدار بیچارگیم کیست
یقین کردم سرگردانیم را کسی پاسخگوست که خود طعم تحیّر چشیده باشد.
و چون متوسل کویش شدم، نهیبی آمد در دلم :

دستی نداری تا خدمت کنی ، اما دستی داری که بدان ذکر مصیبت کنی زوار را ...
آذوقه ای نداری تا طبخ کنی،
اما آبی داری تا بدان سیراب کنی تشنه لبان را....

و سرخوش از تواناییهاییم، با خود عهد کردم تا اربعین دل هر زائری که به دیدن دستانم مقلب میشود ، روانه ی کوی عباس کنم
نیت کردم اشکهاشان به یاد تحیّر عباس سرازیر کنم
میخواهم آتش ناامیدی سقا را به جگرهاشان کشم

چندی نگذشت که آسمان تاریک تاریک شده بود و من و او کنار هم نشسته بودیم
او مقتل میخواند و من به دستانی مشت شده و او به دستانی قطع شده بر سینه میکوبیدیم و اشک میریختیم تحیّر عباس را....

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (ع)، اکشف کربی بحق اخیک الحسین بظهوره الحجة

دلنوشته و خاطره از  سجاد بهرامی از طاقانک( شهر کرد )