فرض کن اربعین به شکل و حال امروزی نبود؛ نه خبری از جادههای شلوغ و پرشور بود، نه پرچمهای رنگارنگ و نه صدای مداوم «هلا بالزایر» که در گوش جانت بنشیند. با همان سختیها پا به خاک عراق میگذاشتی، اما هیچکس به استقبالت نمیآمد. نه موکبی بود که با چای داغ از تو پذیرایی کند، نه دستی که لیوان آبی به دستت بدهد. وقتی به نجف میرسیدی، حرم در سکوتی عجیب فرو رفته بود؛ مزاری کوچک و بیزائر که حتی به کسی که سراغش میرفت، انگ «دیوانه» یا «مشرک» میزدند.
اگر هتلی میخواستی، باید خودت رزرو میکردی. اگر غذا میخواستی، باید با پولت میخریدی. اگر آب میخواستی، باز هم باید میخریدی. هیچکس به شوق خدمت در مسیر نبود. نه لبخندی، نه نگاهی گرم، نه مهری که خستگی راه را از تنت بزداید.
در بازگشت از مزار، ممکن بود سنگت بزنند. بین طریق نجف تا کربلا، زیر آفتاب سوزان عراق که مغز را میجوشاند، هیچ موکبی نبود. فقط سکوت بود و جادهای داغ که تا دوردست ادامه داشت. تو میماندی و تنهاییات. حتی نمیدانستی انتهای این مسیر به کجا ختم میشود.
نور خورشید چشمانت را میزد و آسفالت زیر پایت میلرزید. هر کس با ماشین از کنارت رد میشد، طعنهای میزد. روستاییان نگاهت میکردند، انگار غریبهای بیجایگاه باشی. و تو با پای تاولزدهات، قدم بر جادهای میگذاشتی که نه برایت فرش قرمز پهن کرده بودند و نه کسی با مهر بدرقهات میکرد.
با هزاران سختی خودت را به کربلا میرساندی. هیچکس مزاری را نمیشناخت. با زحمت بسیار مزار کوچک اباعبدالله حسین(ع) را پیدا میکردی. مزار حضرت عباس(ع)؟ نه، پنهان در میان کوچهها و خانهها بود. باید جستوجو میکردی، باید از مردم میپرسیدی تا بالاخره با دلی پر از شوق، آن مکان مقدس را بیابی.
و اینچنین، وقتی سفر تمام میشد و به مرز برمیگشتی، تازه دشواریها دوباره آغاز میشد. پیدا کردن یک وَن که تو را تا مهران برساند، سختتر از رفتن تا کربلا بود. کرایهها سرسامآور بود. وقتی به مرز ایران میرسیدی، نگاهها پر از تمسخر بود. در خیابانها اگر میگفتی «کربلایی»، به جای احترام، ناسزا میشنیدی. در مدرسه، دانشگاه یا محل کار، همه مسخرهات میکردند که چرا ده روز از عمرت را صرف زیارت کسی کردهای که ۱۴۰۰ سال پیش به شهادت رسیده، و تازه برایش هزینه هم دادهای!
حالا باز هم اربعین را دوست داری؟
اینجاست که باید حواسمان باشد. اربعین را نه بهخاطر موکبها دوست بداریم، نه بهخاطر تعریفها، نه بهخاطر دستهای بخشنده عراقیها.
اربعین را باید دوست داشت، چون با همه سختیها، با همه تنهاییها، با همه زخمها و داغها، باز هم راهی است به سوی حقیقت. راهی است که اگر هیچکس هم نباشد، حسین(ع) هست.
اربعین را با همه تراژدیهایش دوست دارم… چون این همان جادهای است که عشق را از میان بیابانهای خالی تا آسمان بلند میبرد.



