نفیسه رحیمی: قرارمان عمود ۳۶۰ بود. کالسکه در دستم و پدر بچهها را گم کرده بودم. چشمم را تیز کرده بودم عمود را رد نکنم. هردو بیدار بودند و گاهی غر و گاهی گریه میکردند. مضطرب بودم. هر دوقدم به جلو که میرفتم یه نیم نگاهی به عقب میانداختم. دم دمای غروب بود هنوز حرارت از زمین و آسمان میبارید.
چیزی که ازش میترسیدم داشت اتفاق میافتاد. زهرا به گریه افتاد، با یه دست بغلش کردم و با دست دیگه کالسکه رو هل میدادم.
زیر لب تند تند صلوات میفرستادم که بابای بچهها را پیدا کنم. علی هم از خستگی غرولندهایش به گریه تبدیل شده بود. حالا دیگر کالسکه را هل دادم کنار و هردو را بغل کردم. به محض اینکه بغلشان کردم زن عراقی آمد نزدیک و یکی را بغل کرد با لبخند آنقدر جملات عربی خود را تکرار کرد که خیالم را راجع به نیتش جمع کند.
چشمش که به پرچم روی کالسکه افتاد صورتش گُل انداخت و شروع کرد به بوسیدن عکس آقا که روی پرچم ایران بود.
با صدای بلند میگفت خدا ایشان را حفظ کند، خدا ایران را حفظ کند، خدا خامنهای را برای ما حفظ کند. او که اهل بصره عراق بود تمام صحبتهایش را مثل بلبل به فارسی گفت و هر جمله را چندبار تکرار کرد. سر و دست بچهها را چند بار بوسید و تکرار میکرد ایرانی، ایرانی…
شیشه شیری که برای بچهها درست کرده بودم را به دستشان دادم و کالسکه را هل دادم. حس غرور و افتخار به کشورم از درون خنکم کرده بود. کالسکه را هل میدادم و کله قندها در دلم آب میشد. پایین پای عمود ۳۶۰ پدر بچهها را که دیدم دستی تکان دادم و به طرفش رفتم.



