دلم سنگین بود. باز هم فصل اربعین از راه رسید و من… باز هم جا مانده بودم.
«چرا من طلبیده نمیشوم؟» این سؤال مثل خاری در قلبم فرورفته بود. «نکنه لیاقتم را از دست دادهام؟ نکنه گناهی کردهام که جزایش همین محرومیت است؟»
سرم از همهمهٔ افکار پر بود. قلبم چنان بیرحمانه میتپید که گویی میخواهد از قفسه سینهام بگریزد. روی تخت دراز کشیدم، اما پلکهایم مثل دو وزنهٔ سربی، سنگین و ناتوان از بسته شدن بودند. با ناامیدی، با انگشتان لرزان، آنها را به زودی پایین کشیدم.
اگر جسمم راهی کربلا نیست، پس روحم را میفرستم.
ناگهان خود را در خیابانی پر ازدحام یافتم. بوی اسپند دود شده با عطر چای و غذای گرم در هوا میپیچید. صدای مداحی به دو زبان فارسی و عربی از موکبها به گوش میرسید.
ناگهان، پاشیدن آب خنکی بر صورتم مرا از خلسه بیرون آورد. بوی گل محمدی مشامم را پر کرد. ناخودآگاه صلواتی فرستادم. دختربچهای با چشمانی درخشان دستم را گرفت و به سوی موکب هدایتم کرد. مادرش با چهرهای نورانی گفت: «اهلاً وسهلاً یا زائر الحسین!» و لقمهای از سیبزمینی و سبزی، گرم و معطر، به دستم داد.
آن لقمه، شیرینترین طعمی بود که تا به حال چشیده بودم.
حالا در خیابان بین الحرمین ایستادهام. اینجا را «دالان بهشت» مینامم. جمعیت مثل موجی خروشان در حرکت بود. وقتی چشمم به گنبد بابالحوائج افتاد، سیل اشکهایم جاری شد. با چشمانی اشکبار سلام دادم و دعایی خواندم و اِذن گرفتم.
سپس به سوی حرم امام حسین(ع) روی آوردم. بوی عجیبی فضای پیرامون را پر کرده بود . بویی آسمانی که گویی نفسهای بهشت است. همه جا پر از نور و نوای “یا حسین» بود. صدای گریهٔ زائران در فضا میپیچید…
دستم را به صورتم کشیدم. تمام صورت و حتی بالش زیر سرم خیس از اشک بود. آری، من روحم را به کربلا فرستاده بودم و حالا، پس از سالها، بالاخره آرام گرفته بودم.



