دروازه بهشت

روایتی از اربعین

خدیجه عابدی: در بعدازظهر دومین روز پیاده‌روی، آفتاب تیز مشایه فتیله را کمی پایین داده بود. با خانواده دو ساعتی راه رفته بودیم. جمعیت رفته رفته زیادتر می‌شد. گام‌ها را کشیده بودیم سمت چپ مسیر تا شلوغی جلوی موکب‌ها سرعتمان را نگیرد. دسته‌ی عزاداری با تابلو عکس‌های شهدای عراقی در جلویمان در حرکت بود. از میانشان فقط شهید ابو مهدی را می‌شناختم. ماشین حمل سیستم صوتی نرم می‌‌آمد و صدای مداحی مورد علاقه‌ام را در هوای مشایه می‌پاشید:
هلا هلا هلا هلا هلا والگهوه فارت
هلا‌ واللگمه صارت هلا والشیعه زارت..
غرق در مداحی و حال و هوای پیاده‌روی بودم که داد و بیدادی حالم را گرفت.
مردی بلند بالا کوله‌‌ی نسبتا بزرگ پسرک ده‌ یازده ساله‌ای را کشید و چند ضربه‌ی محکم به سر و گردن پسرک زد. پسرک دستش را به حالت دفاعی نزدیک سرو صورتش بالا آورده بود و با هر ضربه چشم‌هایش را تند باز و بسته می‌کرد. مرد با کلماتی که نمی‌فهمیدمش سر پسرک هوار می‌کشید. بیشتر نگاه‌ها به سمت آنها چرخید. اما هیچ کس دخالتی نمی‌کرد.‌ چند ثانیه بعد پسرک به موازات بدن مرد بدون اینکه به چپ و راستش نگاه کند خیره به نقطه‌ای نامعلوم به راهش ادامه داد. به هم ریختم. کاش درشت بلد بودم و بار مرد بلند بالا می‌کردم. انگار من هم جلوی آن همه آدم کتک خورده بودم. عین گدازه‌ای که از آفتاب مشایه چکیده باشد می‌جوشیدم و جمعیت را کنار میزدم تا گم‌شان نکنم.

نزدیک‌شان شدم. با بغضی که به عضلات گردنم خنج می‌کشید، با گام‌های بلند شانه به شانه‌‌شان می‌رفتم. یکهو پسرک با چشم و ابرویی مچاله نگاهی به مرد بلند بالا انداخت و به سرعت به دل جمعیت زد. می‌توانستم ذهن پسرک را بخوانم. لابد به خودش گفته بود اصلا می‌روم گم و گور می‌شوم تا حسابی حالتان را بگیرم.
مرد درحالی‌که دستش را بالا آورده بود با زبانی آلوده به چیزهایی که باز نمی‌فهمیدمش، به دنبالش دوید. نگران حال بد و گم شدن پسرک بودم.

دلم می‌‌خواست بی خیال خانواده‌ام پشت سر آنها بدوم و پسرک را پیدا کنم. پس ذهنم مسیر شام سال شصت و یک می‌رفت و می‌آمد. هی می‌خواست ربط و شباهتی بین شکنجه‌ی اسرای کربلا و صحنه‌ای که دیده بودم پیدا کند. عجیب بود که واژه‌هایی مثل گرما و تاول و زنجیر،کتک و تحقیر و تشنگی، کمرنگ ردیف می‌شدند و نمی‌شدند. ترافیک سنگینی حرکت همه را کند کرده بود. چند دقیقه بعد ماشین بزرگ حمل یخ که جمعیت زیادی را پشت‌ سرش نگه داشته بود به حرکت درآمد و داخل فرعی شد. دید جلویمان باز شد. گرما نفسم را گرفته بود.

پا تند کردم سمت خادم‌های وسط جاده که سینی به دست شربت و آب تعارف می‌کردند. باورش سخت بود اما دوباره آنها را دیدم. پسرک عقبکی پشت به مسیر روبروی مرد راه میرفت و حرف میزد. ناگهان لیوان مکعبی را که توی دستش بود بالا برد و نزدیک سر و صورت مرد ترکاند و فرار کرد. صورت و چفیه‌ی مرد بلند بالا خیس آب شد.

مرد درحالی‌که خنده توی صورتش پهن شده بود لیوانی از سینی خادم چنگ زد و پشت سر پسرک دوید. معادلات ذهنی‌ام فیوز پرانده بودند. پس آن دعوا و کتک و تحقیر چه شد؟ چه اتفاقی درآن چند دقیقه افتاده بود؟ از افکار و خیالات قضاوت‌گرم بور شدم. امان از این فراموشی‌ام. اینجا هیچ چیزش طبیعی و زمینی نیست! مسیر مسیر نور است و راهیانش ذوب در حب الحسینند. اینجا با هر قدم یک گناه میریزد و یک ثواب بالا می‌رود. اینجا دروازه بهشت است.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا