زهرا و فاطمه از توی موکب آمدند بیرون. پسندشان نشده بود. جا نبوده یا گرم بود یا کثیف بوده یا هر چه نمیدانم. اخمهایمان رفت تو هم. یازده تا زن و بچه و مرد میخواستیم ظل آفتاب برویم جلوتر تا موکب دیگری پیدا کنیم
مردِ با دشداشهی مشکی بدون اینکه یک کلمه حرف بزند بهمان اشاره کرد و ما هم بدون اینکه یک کلمه حرف بزنیم پیچیدیم توی فرعی سمت راست. ما آدمهای دیراعتمادکنی هستیم؛ اینکه چه شد به آقای دشداشه مشکی اعتماد کردیم را نمیدانم. شاید خوشحال بودیم که ساعت ده صبح -با یک ساعت تأخیر در برنامه- میتوانستیم برویم توی مبیت که احتمال زیاد اسپیلت دارد و ناهارمان جور است و جای خواب هم اختصاصی خودمان.
فرعی، اولش بد نبود اما چند متر که رفتیم جلو شنهای روان آمدند توی دستوپایمان، کالسکه و گاری سخت جلو رفتند، همان چند خانهای که دو طرف مسیر بود تمام شد و مرد هنوز داشت بدون یک کلمه حرف، میرفت. کمکم استرس خزید توی دلمان. زدیم به شوخی و خنده؛ «ما میمیریم»، «یکیمون خودش رو بزنه به تشنج، برگردیم»، «من اگه مردم همینجا خاکم کنید، زحمت برگشتنم رو نکشید.».
۱۲-۱٠ دقیقه رفتیم جلو، فضای سبز سمت راست و زمینهای شنی سمت چپ را رد کردیم و پیچیدیم سمت چپ. چندتا خانه نیمهساخته بلوکبتنی پیدا شد. گوگلمپ میگفت اینجا روستایی است «شباس سلمان»نام. هیچکس تویش پر نمیزد و از سر و شکل خانهها تقریبا مطمئن بودیم در خوشبینانهترین حالت، پنکه دارند. اسپیلت و کولر آبی پیشکش.
آقای دشداشه مشکی که درِ یکی از خانهها را باز کرد، یاالله گفت و بفرما زد، نمیدانستیم خوشحال باشیم از اینکه بالاخره رسیدیم یا ناراحت بابت وضعیت خانه و روستای برزخی! بچهها را از باباها تحویل گرفتیم و رفتیم قسمت زنانه و بعد، صورت خندان و صدای گرم زن صاحبخانه از دودلی درمان آورد.
زهرا -برخلاف اکثر خانمهای عراقی که دیده بودیم- چشمانش هم شاد بود. بچههایمان با هم اخت شدند و ما هم زود -با وساطت گوگل ترنسلیت- با هم گرم گرفتیم. آنقدر گرم که ظهر زهرا، برای اینکه گپ و گفتمان نصفه نماند، بساط سالادشیرازیاش را آورد توی اتاق، نجمه -حضرت برادرزاده- نشست کنارش گوجه و خیارهای خوردشده را یکییکی خورد و ما درمورد مدل موی معصومه -دختر اولیِ زهرا- حرف زدیم.
اوج رفاقتمان اما بعد از ناهار رقم خورد. همان وقتی که چای عراقی را خوردیم و یکی از هفت زنی که آنجا مهمان بودند شروع کرد روضه خواندن و ما با آوای ریتمیکِ پرسوزی که فقط چند کلمهاش را میفهمیدیم سینه زدیم؛ با «یوما»، «مای» و «حرم عطشان».
عصر، با زهرا و پنج بچهاش -رسول، حسن، حسین، معصومه و فرح- خداحافظی کردیم، ۱۲-۱٠ دقیقه کوچههای شباس سلمان را برگشتیم و درست وقتی ریختیم وسط سیل جمعیتِ توی مشایه، به این فکر کردم که چقدر ما داریم در جغرافیای حسین (ع) قدم میزنیم و چقدر این حسین (ع) است که مرزها را مشخص میکند و چقدر حسین (ع)، نقطه اشتراک خوبی است.
۱۷/مرداد/۱۴٠۴
طریق الحسین



