موکب دانشگاه

روایتی از اربعین

اسما طالقانی: از خادم‌های حرم حضرت عباس از بچگی می‌ترسیدم. به نظرم جذبه خاصی داشتند. از همان جنسی که خود حضرت عباس داشت. انگار خدام هم از صاحب حرم ارث برده باشند. آدم‌هایی که لبخند هم حتی نمی‌زدند و اگر به حرفشان گوش نکنی، جایی حبست می‌کنند تا حساب کار دستت بیاید و دیگر از این غلط‌ها نکنی.

شب سوم، عمود هشتصد، تاول پشت پایم ترکید و آخم درآمد. بچه‌ها توی کالسکه‌ها خواب بودند و چند ساعتی تا اذان صبح مانده بود. مشایه شلوغ بود و بهترین زمان برای پیاد‌روی. برای خوردن و خندیدن و لبیک گفتن. اما من توان هیچکدامشان را نداشتم. تاول بزرگ بود و خونی و سرباز. فقط خواب می‌خواستم و بس.

روی تاول را بانداژ کردم و با کالسکه‌ها و دخترخاله‌ها، سوار وانتی شدیم و تا عمود ۱۲۰۰ جلو رفتیم. تا دروازه بهشت. توی راه با صورتی درهم، از حضرت عباس جای خواب خواستم و بس. اشک‌ها را پاک کردم و بچه‌ها را پیاده.
۳۸ عمود را لنگان رفتیم و دخترخاله‌ها جای خواب مناسبی پیدا نکردند. مستاصل، جلوی درگاه بزرگی ایستادیم که بالایش نوشته بود جامعة العمید و زیرش نوشته بود «العتبة العباسیة المقدسة». صدای باند بلندگوهای دانشگاه عمید را داده بودند به محمد‌الجنامی که هی بگوید: «حسین وااااای…».

خستگی و درد چنگ انداخته بود به جانم و عطر چای عربی و سیب‌زمینی سرخ‌کرده و کباب، زیر و رویم می‌کرد. خیره ماندم به نوشته روی لباس خادم‌های موکب دانشگاه و دل را زدم به دریا. به دخترخاله گفتم برود تو و هرطور شده جایی پیدا کند و توی دلم گفتم مرام عباس دست رد به سینه‌ام نمی‌زند.

جا پیدا شد. در یکی از کلاس‌های دانشگاه که موکتش کرده بودند برای زوار. خنک. با تشک و بالشت و پتوی تمیز و اختصاصی به تعداد ما! هر اتاق هم خادمی داشت روی صندلی نشسته، تا نیازهای زائر را برطرف کنند. رسیدگی‌ای در شان حضرت عباس. خادم‌های جوان در رفت و آمد که معلوم بود دانشجوهای همان دانشگاه‌اند، گوش به فرمان خادم‌هایی بودند که روی شانه‌هایشان کاور مثلث شکل «الخدمة التشریفیة» انداخته بودند. خادم‌هایی لبخند به لب که «خدمت» را از صاحب حرم به ارث برده بودند.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا