کربلایش سرخ، طریقش سبز…

روایتی از اربعین

طیبه روستا: حاج قاسم با کوزه‌ی سفالی سقا شده بود و ابومهدی خرما تعارف می‌کرد. این طرح پیکسلی بود که در راهپیمایی اولم به بچه‌های عراقی هدیه دادم، با شعاری که بالای سرشان نوشته بود؛«ما ملت امام حسینیم،نحن امة حسینیة».
انتخاب خودم تصویر ابومهدی بود که با دو تا انگشت پرچم آمریکا و رژیم را زمین می‌انداخت. حاج قاسم پشت سرش، به اصطلاحِ ما دست‌هایش را چپ و راست کرده و عمیق‌ترین نگاهش را روی نقشه‌ انداخته بود. نقشه‌ای که به نظر من با جمله‌ی بالای عکس یکی بود:
«کربلا طریق‌الاقصی»
کربلایش سرخ، طریقش سبز و اقصایش مشکی… همین‌قدر واضح و همین‌قدر دلربا. کسی که قرار بود پیکسل‌ها را درست کند گفت نمی‌شود، تصویرش خوب درنمی‌آید. آن یکی را فرستادم؛ سقای دشت نینوای امروز، حاج قاسم.
صبحانه‌ی مختصرمان نان و پنیری بود که مثل بیشتر مسافرانِ مشایه، سرپا خوردیم. غم مردم غزه، قرار ناگفته و نانوشته‌ای بود که برای غذا خوردنمان گذاشته بودیم.
اولین کاسبی دوربینم اول صبحِ پنجشنبه‌، موکبی پر از عکس‌ شهدای مقاومت و علمای عراقی بود. زینت موکب ساده‌شان هم؛ عکس بزرگ ابومهدی و حاج قاسم. همان «کربلا طریق الاقصی» که دوستش داشتم. دیدنش ذوق داشت برای من که دنبال نشانه‌ای از فلسطین و مقاومت و مبارزه بودم اما یک موکب پر از عکس، بی هیچ حرف و فعالیتی، فقط علائم حیاتی برای زنده ماندن بود. برای اینکه بگوید ما هم هستیم. هنوز نفس می‌کشیم. به دادمان برسید. داریم زیر بار گرسنگی و پهپادهای انتحاری و تیرهای ناغافل…
خواستم بگویم تمام می‌شویم اما تمام شدن واژه‌ی منصفانه‌ای نیست. یک سال و چند ماه است که رویین‌تنیِ غزه برای همه‌ی دنیا اثبات شده و به اعجاز مردم قرآنی‌اش ایمان آورده‌ام. مقاومت، ققنوسی شده که رفتن سید حسن و یحیی سنوار و فرماندهان دیگر، نویدِ زاده‌ شدنِ ققنوس‌های تازه‌ایست برای نابودی صهیونیسم. سر ظهر به موکب فلسطین، عمود ۸۳۳ رسیدیم. موکبی مرتب که ورودی‌اش تخت‌های سنتی با روکش نقش‌ گلیم که گمانم رندبافی بود، گذاشته بودند برای استراحت. وارد فضایی گنبدمانند شدیم که نمایشگاهی از عکس‌ها و دست‌سازه‌هایی از حوادث و شهادت‌ها بود. سنگ‌های انتفاضه، قابلمه‌ای پراز خون، مبل یحیی سنوار، تصویر بزرگان مقاومت و
بنر بزرگی که رویایمان را واقعی کرده بود؛ مسجدالاقصی و رزمنده‌های موتورسوار با پرچم یمن و عراق و ایران و چند تا پرچم مقاوم دیگر…
قسمتمان بود که ظهر در خانه‌ای همان نزدیکی استراحت کنیم. منزل تر و تمیزی با صاحبانی خوشرو که مثل بیشتر روستایی‌ها، مهمان‌خانه‌‌ی بزرگشان را آماده و خنک نگه داشته بودند برای زائران. تا کوله‌هایمان را گذاشتیم و رفتیم برای ریختن آبی روی سر و پکالمان، از اینکه طعام خورده‌ایم یا نه پرسیدند. خورده بودیم، از نذری‌های همان موکب‌های توی مسیر. لباس‌ها را پهن کردیم و روی نیمکت‌های فلزی توی حیاط نشستیم تا جانمان کمی گرم بشود. تماشای بازی دختربچه‌ها که از سر و وضع خودشان و مادر و مادربزرگشان مشخص بود دستشان به دهانشان می‌رسد، جرقه‌ی کارهایی که باید برای سال آینده انجام می‌دادم را در ذهنم زد. تو دلی به خودم خندیدم.

همیشه وسط‌های سال ادعا می‌کنم که این آخرین پیاده‌روی من است به دلایلی، و نزدیک اربعین آقا دستم را می‌کشد و می‌آورد. حالا هم روی نیمکت نقره‌ای کنار دیوار، داشتم برنامه‌های فرهنگی مشایه‌ی ۱۴٠۵ را می‌چیدم. اربعینی که امید دارم همقدمِ امام زمانم تا مسجدالاقصی برویم. از دخترها و مادرها خداحافظی می‌کنیم و در ادامه‌ی مسیر، پیکسل‌های پرچم فلسطین را به جوانان موکب‌دار عراقی هدیه می‌دهم. جمله‌ی «فلسطین حی» را به همه‌شان می‌گویم و اشاره می‌کنم که به پیراهن‌هایشان وصلش کنند.
این کمترین کاری بود که می‌توانستم انجام دهم، خیلی کمتر از کارهایی که دلم می‌خواست و نمی‌توانستم، شاید هم راهش را بلد نبودم. تا عصر دنبال نشانه‌ها گشتم و تنها یافته‌ام فقط عکس‌ها و بنرهاست.
حالا علاوه بر سوال«جایگاه و حضور فلسطین و غزه در پیاده‌روی اربعین» یک دغدغه‌ی دیگر هم به افکارم اضافه شده بود؛
«برای مرکز خلافت صاحب‌الزمان چه کاری می‌توانیم انجام بدهیم؟»؛
پایتختی که هنوز آماده‌ی حکومت نبود…

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا