طواف در طریق؛ روایت نخستین گام‌ها در مدار مغناطیس حسینی

شکر و سپاس بی‌کران پروردگاری را سزاست که بر بنده‌ای بی‌مقدار و سراپا تقصیر منّت نهاد و توفیق حضور در مدار جاذبه‌ی اربعین اباعبدالله الحسین (ع) را نصیبم کرد. شاید در ابتدا قصد داشتم خاطرات این سفر شگفت را در قالبی خشک و کلاسیک بنگارم، اما حقیقت این است که روح مواج این واقعه در چارچوب‌های مرسوم نمی‌گنجد؛ با این حال، حیف دانستم قطره‌ای از زلالی این اقیانوس بی‌کران را روایت نکنم.

پرده اول: نیت مکتوم و حدیث نشانه‌ها

سال‌ها پیش در متون روایی به حدیثی شریف از نشانه‌های مؤمن برخورد کرده بودم؛ پنج نشانه که چهار تای آن در خاطرم حک شده بود: بلند گفتن «بسم‌الله الرحمن الرحیم»، اقامه‌ی پنجاه‌ویک رکعت نماز در شبانه‌روز (۱۷ رکعت واجب و ۳۴ رکعت نافله)، انگشتر عقیق در دست راست داشتن و پنجمین نشانه: زیارت اربعین. از همان لحظه، بذر شوقی سوزان در دلم کاشته شد.

اما در آن سال‌ها، مسیر عراق آبستن خطرات امنیتی و تهدیدهای مداوم تروریستی بود. مادر بود و اضطراب‌های مدام مادرانه؛ من نیز خوب می‌دانستم که در سفرهای مستحبی، شرط اول قدم، اذن و رضایت قلبی والدین است؛ همان سری که در حکایت اویس قرنی نهفته بود. به همین سبب، سال‌ها این تمنا را در کنج سینه پنهان کردم و جرئت بازگو کردنش را نیافتم.

پرده دوم: گره‌گشایی‌های ناگهانی

از نخستین ماهی که وارد بازار کار شدم، بی‌آنکه به احدی بگویم، بخشی از حقوق ماهیانه‌ام را اختصاصاً برای سفر کربلا پس‌انداز کردم؛ گویی آموخته بودم کارهای خیر و مستحب در پرده‌ی استتار برکت می‌گیرند.

تنها چند روز به اربعین مانده بود که پیامکی ناگهانی از پسرعمه‌ام، حجت، روی صفحه‌ی گوشی‌ام نشست: «علی، میای اربعین بریم کربلا؟»

بی‌درنگ نوشتم: «اذن مادرم شرط است و او رضایت نمی‌دهد.» لحظاتی بعد پاسخ داد: «رضایت مادرت را هم گرفتم؛ دیگر چه بهانه‌ای داری؟» در بهت و ناباوری فرو رفتم. گذرنامه‌ام اعتبار داشت و کاروان دونفره‌مان مهیا شد. قرار شد گذرنامه را به واسطه‌ای در سفارت عراق برسانیم تا روادید صادر شود؛ اما چند روز بعد، با پاسخ منفی و غافلگیرکننده‌ای روبه‌رو شدیم: «شرمنده، رابط سفارت در ایران نیست و نمی‌توانم ویزا بگیرم.»

فرصت‌ها مثل باد می‌گذشت و درهای اداری یکی پس از دیگری بسته می‌شد. در اوج ناامیدی و انکسار دل، رو به ساحت حضرت سیدالشهدا (ع) کردم و با زبانی آمیخته به جهل و گلایه نجوا کردم: «آقا جان، اگر بنای طلبیدن نبود، چرا این آتش را در دلمان انداختید؟ من که برنامه‌ای نداشتم…»

هنوز شب به نیمه نرسیده بود که تلفنم زنگ خورد. یکی از دوستان قدیم پشت خط بود: «علی، جریان سفرتان چه شد؟» گفتم: «منتفی شد؛ زمان برای صدور ویزا از دست رفت.» بلافاصله گفت: «فردا صبح برو سفارت، پسر سفیر ایران در کربلا از دوستان من است و هماهنگ کرده‌ام کارتان را راه بیندازد.» الله‌اکبر از این تقارن‌های دقیق غیبی؛ درست در لحظه‌ای که امیدم از همه اسباب مادی قطع شده بود، گره‌ها از هم گشوده شد.

پرده سوم: از حریم نجف تا مشایه السهله

نهم دی‌ماه بود که تهران را به مقصد نجف اشرف ترک کردیم. پس از دو روز تنفس در حریم ملکوتی امیرالمؤمنین (ع)، صبح روز یازدهم به سمت کوفه حرکت کردیم؛ ابتدا زیارت مزار میثم تمار و سپس مسجد معظم کوفه. پیش از سفر، یکی از پیرمردهای باصفا و اهل‌دل تهران به من گفته بود: «رسیدی به کوفه، سلام مرا به حضرت مسلم برسان و بگو فلانی که از کودکی دلباخته‌ی توست، سلام فرستاد.» هنگام ورود به مسجد، دریافتم که در این سفر، هیچ گامی به اراده‌ی تام و برنامه‌ریزی ما برداشته نمی‌شود؛ ما صرفاً مسافران تقدیری ازپیش‌نوشته‌شده بودیم.

با غروب آفتاب به مسجد سهله رسیدیم؛ مسجدی که هر بار قدم در خاکش می‌گذارم، آرزوی ادراک آن نماز جماعتی در جانم زنده می‌شود که پیش‌نمازش ذخیره‌ی الهی و صف اولش بزرگانی چون سلمان، مالک اشتر، خضر نبی و عیسی بن مریم خواهند بود. پس از اقامه‌ی نماز مغرب و عشا، تصمیم گرفتیم مستقیماً و با پای پیاده از سمت سهله به سوی کربلا رهسپار شویم.

معمولاً زائران مسیر اصلی جاده نجف به کربلا را انتخاب می‌کنند، اما نادانسته در مسیری فرعی، بومی و طولانی‌تر افتادیم. از افسر پلیس عراقی جهت کربلا را جویا شدیم. وقتی فهمید قصد پیاده‌روی داریم، اصرار عجیبی کرد: «اکنون شب است و هوا تاریک؛ بیایید منزل ما، بهترین طعام، حمام گرم و بستر خواب مهیاست؛ صبح با توان کامل حرکت کنید.» از او اصرار بود و از ما انکار که تازه آغاز کرده‌ایم و باید چند ساعتی راه برویم.

در طول مسیر، هر که از کنارمان می‌گذشت، فریاد می‌زد: «مَبیت! مَبیت!» (یعنی شب‌زنده‌داری و بیتوته). انگار در تاریکی شب کمین کرده بودند تا زائر اباعبدالله را برای خدمت‌رسانی صید کنند! وارد کوچه‌باغی به عرض حدود هشت متر شدیم؛ دو سو نخلستان‌های سرسبز، جویبار آب و خانه‌های گلی روستایی. سکوت شب و عطر خنک نخل‌ها، تمثیلی زنده از بهشت بود؛ آن‌چنان روح‌افزا که در همان ربع ساعت نخست، داشتیم عهد اربعین سال بعد را می‌بستیم.

مردم برای میزبانی تعارفات مرسوم و تعارفی نمی‌کردند؛ التماس می‌کردند. پیرمردی نورانی با محاسن سپید و چشمانی پر از تمنا دست هر سه نفر ما را فشرد: «مسیر پیش‌رو خلوت و ناامن است، شب را مهمان من باشید.» التماس از نگاهش می‌بارید. از خلوص و صفایش منقلب شدیم؛ بر شانه‌اش بوسه زدیم و با دعای خیرش راهی شدیم.

حوالی نیمه‌شب، مسیر خاکی به یک دوراهی رسید؛ یک سو ظلمات مطلق و سوی دیگر پادگانی نظامی با دژبان‌های مسلح. جلو رفتیم و مسیر کربلا را پرسیدیم. تا دریافتند زائر حسینیم، درهای بزرگ پادگان را به رویمان گشودند: «مستقیم از وسط محوطه بروید، از در پشتی خارج شوید، یک پیچ به راست (یمین)، یک پیچ به چپ (یسار) و مستقیم تا جاده اصلی.»

حدود ساعت دو بامداد به جاده‌ی اصلی نجف-کربلا رسیدیم؛ حوالی ستون (تیر) شماره ۳۰۰. بعداً دریافتیم که پایان این مسیر ملکوتی، ستون شماره ۱۵۵۲ در میدان مشک پشت حرم قمر بنی‌هاشم (ع) است؛ مسیری به درازای حدود ۸۰ تا ۹۰ کیلومتر.

از فرط خستگی روی نیمکت روبه‌روی یک حسینیه رها شدم. هنوز چند لحظه نگذشته بود که یکی با آب‌پرتقال و کیک تازه آمد، دیگری با موز و نوشیدنی خنک، و نفر بعدی با لیوان آب؛ در ساعت سه نیمه‌شب، چرخه‌ی خدمت‌رسانی لحظه‌ای توقف نداشت!

پرده چهارم: شگفتی‌های طریق عشق و اقیانوس ایثار

صبح روز بعد وقتی چشم باز کردیم، از وسعت سیل جمعیتی که در سه باند جاده روان بود در بهت فرو رفتیم. در جای‌جای مسیر، موکب‌ها (هیئت‌های برپاشده با داربست و برزنت) از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را برای زائران مهیا کرده بودند؛ از کباب‌کوبیده‌های تازه‌ای که گوسفندش همان‌جا ذبح، چرخ و سیخ می‌شد تا خورشت‌ها، فلافل گرم، حلیم، فرنی و شیرکاکائو. بر پیشانی موکب‌ها تابلویی نصب بود که حقیقت باطنی این خادمان را فریاد می‌زد:

«حُبُّ الحُسَین هُوِیَّتُنا وَ خِدمَةُ لِزُوّار الحُسَین شَرَفٌ لَنا»

(عشق حسین هویت ما و خدمت به زائرانش شرف ماست)

در این وادی، منطق مادی جهان رنگ می‌باخت. گله‌داری را دیدم که کاروانی از گوسفندان را آورده بود. وقتی از او پرسیدند: «مگر در مجموع چند رأس گوسفند داری که این‌همه را نذر کرده‌ای؟» بی‌معطلی گفت: «تمام دارایی‌ام همین است و هر سال همه را برای زائران می‌آورم.» گفتند: «پس خودت چگونه روزگار می‌گذرانی؟» پاسخ داد: «عباس می‌رساند!» آنجا بود که با تمام وجود حس کردم تا کنون معنای حقیقی «محب اهل‌بیت بودن» را نچشیده بودم.

شگفتی‌ها مدام تکرار می‌شد:

  • پزشکان متخصصی که برای خدمت داوطلبانه آمده بودند و به علت کثرت پزشکان و اساتید فوق‌تخصص، به تزریقات ساده در موکب‌ها بسنده کرده و به آن افتخار می‌کردند.
  • جانبازی که با یک پا و دو عصا تیرها را پشت سر می‌گذاشت.
  • زائرانی از گوشه‌وکنار جهان؛ اسپانیا، آلمان، بانوان محجبه از فرانسه، کاروان‌های پرشمار از ترکیه و از همه حیرت‌انگیزتر، هیئتی سازمان‌یافته از ماداگاسکار! جزیره‌ای در دورافتاده‌ترین نقطه‌ی جنوب قاره‌ی آفریقا. با دیدن آن‌ها، پاسخ همه‌ی شبهات دوران دانشجویی‌ام را مجسم دیدم؛ خداوند وقتی بخواهد هدایت کند، دورافتاده‌ترین مرزهای جغرافیایی نیز به اقیانوس ولایت متصل می‌شوند.
  • جوانی هلندی و غیرمسلمان را دیدم که در پاسخ به چرایی حضورش می‌گفت: «تنها آمدم تا ببینم این جمعیت میلیونی به سوی کدام افق و چه مقصدی در حرکت‌اند؟» گویی مغناطیس حسینی از دل کانون‌های غفلت مغرب‌زمین نیز جان‌ها را به مسلخ عشق می‌کشاند.
  • پیرزنی تهیدست و فرتوت را دیدم که تکه‌های نان خشک را از زمین جمع می‌کرد؛ گفتند: «چرا از اطعمه‌ی رنگارنگ موکب‌ها برنمی‌داری؟» سر بلند کرد و با قداست گفت: «لا، هذا لِزُوّار الحُسَین!» (نه، این طعام سهم زائران حسین است).

پرده پنجم: تشرف و ادراک باب‌الحسین

در روز اربعین، وقتی به آستانه‌ی شهر کربلا رسیدم، تراکم امواج انسانی چنان بود که با خود گفتم اگر تنها پایم به ابتدای بین‌الحرمین هم برسد، حج من مبرور است. اما کرامت ارباب فراتر از محاسبات عقل ناقص ماست. جمعیت مثل موجی مهربان مرا در بر گرفت؛ نه تنها به بین‌الحرمین و صحن رسیدم، بلکه گام‌هایم به زیر قبه‌ی نورانی کشیده شد و دستانم بر شبکه‌های ضریح مطهر گره خورد.

این گردهمایی میلیونی و پذیرایی بی‌وقفه از جمعیتی فراتر از شانزده میلیون نفر—آن هم بدون وابستگی به بودجه‌های دولتی—تجلی و نمادی عینی از مناسبات جامعه‌ی مهدوی است؛ مدینه‌ای فاضله که در آن رقابت نه بر سر تصاحب ثروت، بلکه بر سر ایثار و بخشش دارایی‌هاست.

در حریم علمدار کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع)، و در بازگشت به نجف اشرف، الطافی جاری شد که کلمات از توصیفش قاصرند. در این سفر چشیدم و باور کردم که اگر تجلی قیامت ذره‌ای شبیه به تکریم زوار حسین (ع) باشد، خاسر است آن که در این مدار نچرخد؛ چه نیکو فرموده‌اند:

«کُلُّنا سُفُنُ النَّجاة وَ لکِن سَفینَةُ الحُسَین أَسرَع وَ فی لُجَجِ المَاءِ أَوسَع»

(همه‌ی ما کشتی‌های نجاتیم، اما کشتی حسین سریع‌تر و در امواج خروشان اقیانوس‌ها، فراخ‌تر و وسیع‌تر است).

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا